مسافر کوچولو
اون وقت بود كه سروكله روباه پیدا شد. روباه گفت:
- سلام!
مسافر كوچولو كه دنبال صاحب صدا می گشت جواب داد :
- سلام!
- من اینجام زیر درخت سیب!
- كی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
- من یه روباهم!
- بیا باهام بازی كن.خدا می دونه چقدر دلم گرفته.
- نمی تونم باهات بازی كنم! آخه هنوز اهلیم نكردی.
- معذرت می خوام ! اهلی كردن یعنی چی؟
- تو اهل اینجا نیستی؟! پی چی می گردی؟
- دنبال آدمام.اهلی كردن یعنی چی؟؟
- آدما تفنگ دارن و شكار می كنن! اینش اسباب دلخوریه. مرغ و ماكیون هم پرورش می دن خیرشون فقط همینه! تو پی مرغ می گردی؟!!!
- نه! پی دوست می گردم.اهلی كردن یعنی چی؟
- یه چیزیه كه پاك فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه كردنه.
- ایجاد علاقه كردن؟!!
- آره! ببین! تو الآن واسه من یه پسر بچه ایی مث صدهزار پسر بچه دیگه.نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو به من. منم واسه تو یه روباهم مث صدهزار روباه دیگه.اما اگه برداشتی منو اهلی كردی اونوقت هر دوتامون به هم دیگه احتیاج پیدا می كنیم!! میون همه عالم تو برای من موجود یه گانه ایی می شی و منم برای تو.
- كم كم داره دستگیرم می شه! یه گلی هست گمونم من رو اهلی كرده باشه!....
.....
روباه دوباره گفت:
- آ...ه! زندگی یكنواختی دارم! من مرغا رو شكار می كنم ، آدما هم من رو! همه مرغا مثل همند ، همه آدما هم عین هم! اینه كه یه كمی خلقم رو تنگ می كنه! اما اگه تو منو اهلی كنی اونوقت زندگی رو برام چراغون كردی. اونوقت صدای پایی رو می شناسم كه با هر صدای پایی فرق می كنه. صدای پای دیگرون منو وادار می كنه تو هفتا سوراخ قایم بشم!! اما صدای پای تو عین موسیقی منو از تو سوراخم می كشه بیرون. تازه نگاه كن! اونجا اون گندمزار رو می بینی؟
- اوهوم!
- برا من كه نون بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه! پس گندمزارم منو به یاد چیزی نمیندازه. اسباب تاسفه... اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلیم كردی محشر می شه! گندم كه طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه!! صدای باد هم كه تو گندمزار می پیچه دوست خواهم داشت.... خب! اگه دوست دلت می خواد منو اهلی كن!...
- دلم كه می خواد! اما... آخه وقت چندانی ندارم! باید برم دوستای زیادی پیدا كنم و از كلی چیزا سر در بیارم...
- آدم فقط از چیزایی كه اهلی می كنه می تونه سر در بیاره! انسونا دیگه برا ی سر در آوردن از چیزا وقت ندارن!همه چیزو همین جور حاضر و آماده از دكونا می خرن... اما چون دكونی نیست كه دوست معامله كنه آدما موندن بی دوست... تو اگه دوست می خوای خب منو اهلی كن!
مسافر كو چولو از روباه پرسید:
- خب راهش چیه؟
روباه گفت:
- باید خیلی خیلی صبور باشی.اولش می گیری می یون علفا می شینی.من زیر چشمی نگات می كنم و تو لام تا كام هیچی نمی گی. چون تقصیر همه سوتفاهما زیر سر زبونه! عوضش هر روز می تونی یه خورده نزدیك تر بشینی.
فردای اون روز دوباره مسافر كوچولو اومد سراغ روباه... روباه بهش گفت:
- كاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی! اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بیایی منم از ساعت 3 قند تو دلم آب می شه و هر چی هم ساعت پیش بره بیشتر احساس شادی و خوشبختی می كنم! ساعت 4 كه شد دلم بنا می كنه شور زدن و نگران شدن! اونوقته كه قدر خوشبختی رو می دونم. اما اگه تو وقت و بی وقت بیای من از كجا بدونم چه ساعتی خودمو برای دیدن آماده كنم؟! هرچیزی برای خودش رسم و رسومی داره...
- رسم و رسوم یعنی چه؟
- آهان! اینم از اون چیزاییه كه پاك از خاطره ها رفته. این همون چیزیه كه فلان روز با باقی روزا و فلان ساعت با باقی ساعتا فرق كنه. مثلا شكار چی های ما میون خودشون رسمی دارن و اون اینه كه پنجشنبه ها رو با دخترای ده می رن رقص. پس پنجشنبه ها بره كشون منه!! برای خودم گردش كنان تا دم مویستون می رم. حالا اگه شكارچیا وقت و بی وقت می رفتن رقص همه روزا مثل هم می شد و من بیچاره دیگه فرصت فراغتی نداشتم!!
به این ترتیب مسافر كوچولو روباه رو اهلی كرد و موقعی كه لحظه جدایی نزدیك شد اشك تو چشمای روباه حلقه بست. بغضی گلوی روباه رو می فشرد... روباه گفت :
- نمی تونم جلو اشكمو بگیرم...
مسافر كوچولو غمگین گفت:
- تقصیر خودته! من كه بدیت رو نمی خواستم. خودت خواستی اهلیت كنم...اشكت داره سرازیر می شه! پس این ماجرا به حال تو فایده ایی نداشت نه؟!!
روباه با شور خاصی گفت:
- چرا! برای خاطر رنگ گندم... برو! برو یه بار دیگه گلا رو ببین تا بفهمی كه گل خودت توی عالم تك... برگشتنه با هم وداع می كنیم و من به عنوان هدیه رازی رو بهت می گم...
مسافر كوچولو بار دیگه به تماشای گل ها رفت. مقابلشون ایستاد و فریاد زد:
- شما ها سر سوزنی به گل من نمی مونین! و هنوز هیچی نیستین! نه كسی شما رو اهلی كرده نه شما كسی رو... درست همونجوری هستین كه روباه من بود! روباهی بود مث صدهزار روباه دیگه .... اونو دوست خودم كردم و حالا تو همه عالم تكه... شما خوشگلین اما خالی هستین! براتون نمی شه مرد! گفتگو نداره كه گل منم فلان رهگذر گلی می مونه مث شما! اما اون به تنهایی به همه شما سره... چون فقط اونه كه آبش دادم! چون فقط اونه كه زیر حبابش گذاشتم. چون فقط اونه كه با تجیر براش حفاظ گذاشتم...چون فقط اونه كه جونوراشو كشتم جز دو سه تایی كه شب پره بشن...چون فقط اونه كه پای گله گذاریا و خودنمایی ها و یا حتی گاهی پای بغ كردنا و هیچی نگفتناش نشستم. چون كه اون گل منه!...
و برگشت پیش روباه و گفت :
- خدا نگهدار!
- خدا نگهدار! اما رازی كه گفتم خیلی سادس : جز با دل هیچی رو اون جور كه باید نمی شه دید! نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه.ارزش گل تو عمریه كه به پاش صرف كردی ... انسانها این حقیقتو فراموش كردن اما تو نباید فراموش كنی! تو تا زنده ایی نسبت به اونی كه اهلی كردی مسئولی. تو مسئول گلت ای...
به بلاگ مهندسان مکانیک 89 سمنان خوش اومدید.