آندرنالین
اين برج در لاس وگاس ساخته شده است
فكر مي كنيد در نوك اين برج چه چيزي وجود دارد؟؟!!!
برید ادامه مطلب
کارمندان آدم خوار
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد.
رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.
اخوان ثالث
گرگ هار
گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز
مي دوم , برده ز هر باد گرو .
چشمهايم چو دو كانون شرار
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار .
گرگ هاري شده ام , خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله ي چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم !
آه مي ترسم آه .
آه مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق
كه تو خود را نگري
مانده نوميد ز هر گونه دفاع
زير چنگ خشن ِ وحشي و خونخوار مني
پوپكم ! آهوَكم !
چه نشستي غافل !
كز گزندم نرهي , گرچه پرستار مني .
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
دین
لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمىتر از مسيحيت هستند.»
دالايىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که شما را به خداوند نزديکتر سازد. دينى که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چيست؟
او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دلرحمتر، فهميدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئوليتتر و اخلاقىتر سازد.
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرفهاى او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکسالعمل فقط منحصر به فيزيک نيست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مىبينى
و اگر بدى کنى، بدى.
هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز همانها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است.
«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد
مرز بین روز و شب , تصویر از ناسا

نجار پیر
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت . پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد . نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست . ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود . مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
ماهيگيري يا...؟؟؟
دو خلبان نابینا
دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند
در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد
اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند
در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه
مقدم بودن خانوم ها
یک ایرانی، انیشتین بعدی جهان در امریکاست!
امروز حسنی
علاف و چش چرون بگو
موي ژلي ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سيما جون ،نه رعنا جون
نه نازي و پريسا جون
هيچ کس باهاش رفيق نبود
تنها توي کافي شاپ
نگاه مي کرد به بشقاب !
باباش مي گفت : حسني مي ري به سر بازي ؟
نه نمي رم نه نمي رم
به دخترا دل مي بازي ؟!
نه نمي دم نه نمي دم
گل پري جون با زانتيا
ويبره مي رفت تو کوچه ها
گليه چرا ويبره ميري ؟
دارم ميرم به سلموني
که شب برم به مهموني
گلي خانوم نازنين با زانتياي نقطه چين
يه کمي به من سواري مي دي ؟!
نه که نمي دم
چرا نمي دي ؟
واسه اينکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چي ؟
نه کا رداري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري
موي ژلي ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه
در واشد و پريچه
با ناز اومد توو کوچه
پري کوچولو ، تپل مپولو ، مياي با من بريم بيرون ؟
مامان پري ،از اون بالا
نگاه مي کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوي ! بي حيا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ريزه ميزه
حسابي فرز وتيزه
اما تو چي ؟
نه کار داري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري
موي ژلي ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
نازي اومد از استخر
تو پوپکي يا نازي ؟
من نازي جوانم
مياي بريم کافي شاپ؟
نه جانم
چرا نمي اي ؟
واسه اينکه من صبح تا غروب ،پايين ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال يک شوهر خوب
اما تو چي ؟
نه کار داري ؟ نه مال داري ؟ فقط هزار خيال داري
موي ژلي ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه
حسني يهو مثه جت
رسيد به يک کافي نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپيد با صدتا خانووم!
هيشکي نگفت کي هستي ؟
چي کاره اي چي هستي ؟
تو دنياي مجازي
علافي کرد وبازي
خوشحال وشادمونه
رفت ورسيد به خونه
باباش که گفت: حسني برات زن بگيرم ؟
اره مي خوام اره ميخوام
حسني اومد موهاشو
يه خورده ابروهاشو
درست وراست وريس کرد
رفت و توو کوچه فيس کرد
يه زن گرفت وشاد شد
زي زي شد و دوماد شد
همنشین اتوبوس
همنشین اتوبوس
چه خوب است اگر در يك روز سرد
شود همنشين اتوبوس من يك پيرمرد
پيرمردي كه سنگيني روز هاي زندگي كرده خمش
با اين همه لبخند ظريفي بر لبش
كلاهي نمدين بر سر
كتي كركي به تن
با جيب هايي آماده براي خوردني دادن
با دست هايي پينه بسته
پاهايي از جاده خسته
سراسر از خاطرات جواني
با دو دستش تكيه داده به عصايي
چشم هايش خيره به مقصد
در اتوبوس راننده اي اما نباشد
تا رويم آنجا كه دلمان خواهد
آنقدر منتظر باشم تا از خيال بيرون آيد
و از جواني ها چيزي بگويد
من سر تا پا گوش رو به رويش بنشينم
من بگويم حرف خود را
او بنالد از جوان ها
از سياست بزند حرفي
با لهجه ي زيباي محلي
من خيره به دستانش
بشنوم تمام قياس هايش
در آخر هم ايستگاه من رسد از راه
خداحافظ گوييم يكديگر را وآنگاه
به گرمي بفشريم دستانمان را
چه خوب است اگر در يك روز سرد
شود همنشين من يك پيرمرد
نيما تيرانداز
ضد شک
علی با پستش یه شک به ما داد که من هم یه ضد شک براش آماده کردم که متنی است از دکتر علی شریعتی تحت عنوان چرا انقدر نگرانيد؟ ...!!!ا
چرا انقدر نگرانيد؟ ...!!!ا
فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه سالمی يا مريض. اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه دست آخر خوب می شی يا میميری. اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه به بهشت بری يا به... جهنم. اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره
نگاه از دگر زاویه ای نا معلوم
غروبی بود دلمرده و غمگین خورشید رو به مرگ به زیر شلاق های بلند و زهر آگین
شلاق هایی به دست ستارگان بی رحم و خشمگین
ستارگانی گوش به فرمان ماه نفرت انگیز و سهمگین
ابر می بارید خون باد می خواند فغان
آب دریا و صورت آسمان کبود چیزی جز خون در پیش چشمانت نبود
دنیا شده بود دنیایی دگر پرندگان بی پر مردمان عریان با تنی بی سر
بر پشت هر کس کوله باری خون آلود گویی سر هایشان آنجا بود
گوشه ای بیمار مردمانی چند برافروختند به زیر درختی آتشی سوزان
آتشی با شعله هایی مانده میان رفتن و ماندن میان غیرت و فرمان
درخت چشم گشود با وحشت و حیرت در حالی که بود سراسر از آتش غفلت
پای بر زمین کوبید و با فریاد پرسید دلیل این پیکار نشنید جوابی جزسکوتی به معنی انکار
دید مرا گوشه ای تنها گله کرد از من و آنها خود را کردم از آن مردمان بی سر جدا
با هزار برهان و دلیل و ادعا
در حال گفتن ماجرای این آتش گشتم خاکستری از آتش حرفش گفت مرا با نگاه سوزان و سردش
تو را نیست تفاوتی با بی سر مردمان عریانت
جز اینکه باز است در آن کوله بارت
نیما تیرانداز
فقر
درد مشترک
درد مشترک
غروبی بود سخت دلگیر ماه و ستارگان هجوم بردند بر خورشید
وِرا دست و پای بربستند و کردند در سیاه چالی اسیر
ابر آمد به اجبار باد آن صحنه ی هولناک را بپوشاند باریدن گرفت و با افسوس و دریغ کشید فریاد
از صدای برخورد اشکش با زمین برخاست نوایی روح نواز و خوش طنین
اندک زمانی بعد صدایی شد بر آن آوای افزون درختان مست و آواز خوان آمدند از جایشان بیرون
همگان می رقصیدند با آن آهنگ می زدند هر دو دست برهم گیج می خوردند چو مستانِ منگ
می چرخیدند چنان دیوانه وار که بدل می گشتند به یک هاله ی سبز تار
دیدم گوشه ای غمگین درختی یکه و تنها می نگرید با افسوس به آن همه هیاهو و غوغا
رفتم و کنارش نشستم ردپای نگاهش را دنبال کردم لیک چیزی ندیدم
پرسیدم از اوی دلیل نگاه غمگینش چرخاند آن سر سنگینش رو به من گفت با صدای دلگیرش
آنان می رقصند با این نوای شادِ دلیلش گریه ی غمناک در حالی که نیست ریشه ی تنشان در خاک
نیما تیرانداز








به بلاگ مهندسان مکانیک 89 سمنان خوش اومدید.