اخوان ثالث
پس از اين دره ي ژرف
جاي ِ خميازه ي جادو شده ي غار سياه
پشت آن قله ي پوشيده ز برف
نيست چيزي خبري
ور تو را گفتم چيز دگري هست , نبود
جز فريب دگري
من از غفلت معصوم تو , اي شعله ي پاك
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم
منشين با من , با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟
تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني , چه نيازي , چه غمي ست ؟
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتد, چه عذاب و ستمي ست .
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پوپكم ! آهوَكم !
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم .
مگرم سوي تو راهي باشد
- چون فرغ نگهت –
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو ؟ - چون مُرده ي چشم سيهت . –
منشين اما با من , منشين
تكيه بر من مكن اي پرده ي طناز حرير
كه شراري شده ام
پوپكم ! آهوَكم !
گرگ هاري شده ام .
تهران . مهر ۱۳۳۴
به بلاگ مهندسان مکانیک 89 سمنان خوش اومدید.