نمایشنامه نیایشنامه
راوی: این داستان واقعی است و هیچ برداشت سیاسی و مذهبی برداشته نشود. (ما جدی هستیم)
اتاق 160 ـ مگسی چند در فضای گرم اتاق رجز می خواندند و شش تن را که از فرط گرسنگی نگاه خون خوارانه بر یکدیگر داشتند، مسخره می کردند. در این بین یکیشان پیراهن خود را درآورد و گفت نیایش برخیز و راهی آشپزخانه شو و شامی باب دل ما درست کن تا از گزند قدرت ما هم در امان باشی. نیایش در حالی که برادر را چون طعمه ای می نگریست نگاهش را سوی او کرد و با پوزخندی آکنده از گرسنگی گلواژه ای نثارش کرد. مصطفی هراسان گفت دوستان من کاری باید کرد." خیزید و خز آرید که هنگامه ی شام است" و همگان یاد دو بسته ماکارونی که نیایش از طهران آورده بود افتادند.
(نویسنده در حال عوض شدن است) ...loading
نیایش: مصطفی تو بیا بریم به من کمک کن ماکارونی درست کنیم.
مصطفی: من ماکارونی نمی خورم !
نیایش: ناصر تو بیا بریم.
ناصر: من ماکارونی می خورم ولی نمیام!
نیایش: دوستان یکی لطف کند بیاید به من کمک کند. (واقعا فکر می کنید از همین الفاظ استفاده کرد؟!)
راوی: نیایش بیرون رفت و در را آهسته!! پشت سر خود بست. بعد از چند دقیقه با یک آبکش پلاستیکی آبی وارد اتاق شد و بی توجه به همه و آرام!!! قابلمه را برداشت و به آشپزخانه رفت. ناصر و حسین که دچار عذاب وجدان شده بودند رفتند کمک نیایش، کمکی که اگر نبود تمام کار ها بی فایده می شد. حسین شعله ی گاز که زیاد بود را کم کرد و ناصر صبورانه و دلاورانه آب جوش را هم زد. این دو تفنگدار رزمگه مطبخ شجاعانه و سرمست از فتوحات به اتاق برگشتند و نیایش هم بعد از چندی به اتاق آمد.
ساعت ده شد. مختارنامه شروع شد و همه به تماشای آن مشغول شدند.
(ساعت ده و ربع)
ناصر: نیایش برو ماکارونی بیار، پخته.
نیایش: ... !
ناصر: ممنونم
(ساعت ده و نیم)
مصطفی: نیایش الان دیگه مطمئنم پخته.
نیایش: ... ، ... !
مصطفی: خواهش می کنم خیلی ممنون لطف دارید.
(ساعت ده و پنجاه)
تلویزیون: لای لای لای لای لالای لای ... (مختارنامه تمام شد)
حسین: نیایش مختار هم تموم شد پاشو بیارش
راوی: نیایش با آخرین رمقی که در جانش بود تمام قوایش را در دهان جمع کرد و همه معلوماتش را به زبان آورد و در حالی هنوز شیشه ها از لرزیدن نایستاده بود به آشپزخانه رفت.
نیایش با قابلمه ماکارونی وارد می شود. جای شیشه ادویه شیشه خالی دارچین در دست او خود نمایی می کند. بوی دارچین فضا را پر کرد و دامن از کف همگان ببرد!
مجتبی: نیایش چی کار کردی؟
نیایش: ... ، ... ، ...
مجتبی: خیلی ممنونم. لطف داری نیایش جان.
راوی: سفره گسترده شد. بشقاب ها یک یک در جای خود قرار گرفتند. همه بر خوان کرم نیایش نشستند. در قابلمه گشوده شد...
چه بگویم که اگر تمام درختان قلم شوند و تمام دریاها جوهر, توصیف آن میسر نمی شود. خود بنگرید به سرانجام سپردن کارها به دست کاردان.
این عکس ها واقعی است و این ماکارونی خورده شد و ما همه زنده ایم.

به بلاگ مهندسان مکانیک 89 سمنان خوش اومدید.